قلب سنگی
زتمام بودنی ها تو فقط از آن من باش ❤❤❤ که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد
عشق من دوست دارم همیشه از تو بنویسم بی انكه در جستجوی قافیه ها باشم بی انكه واژه ها را انتخاب كنم دوست دارم از تو بنویسم كه میدانم هنوز دوستم داری و هر سپیده دم یك سبد مهربانی از تو دریافت میكنم من آن عاشق ترین پروانه هستم که عهدی بر سر جان با تو بستم تو آن شمع خرامان سوز هستی که چون آتش به جان من نشستی ندارم هیچ باک از آتش عشق که این آتش ز مرهم خوشتر آید "زن" نیستم اگر زنانه پای عشـــــــــــــــقم نایستم! سلـــــــــــــــیمان! دعایت می کنم، عاشق شوی روزی بفهمی زندگی بی عشق نازیباست دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها بخوانی نغمه ای با مهر دعایت می کنم، در آسمان سینه ات خورشید مهری رخ بتاباند دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی بیاید راه چشمت را سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی دعایت می کنم، روزی بفهمی گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا بخوانی خالق خود را اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور ببوسی سجده گاه خالق خود را دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی پیدا شوی در او دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و با او بگویی: بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست دعایت می کنم، روزی نسیمی خوشه اندیشه ات را گرد و خاک غم بروباند کلام گرم محبوبی تو را عاشق کند بر نور دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی با موج های آبی دریا به رقص آیی و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی دعایت می کنم، روزی بفهمی در میان هستی بی انتها باید تو می بودی بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا برایت آرزو دارم که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد دعایت می کنم، عاشق شوی روزی بگیرد آن زبانت دست و پایت گم شود رخساره ات گلگون شود آهسته زیر لب بگویی، آمدم به هنگام سلام گرم محبوبت و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را ندانی کیستی معشوق عاشق؟ عاشق معشوق؟ آری، بگویی هیچ کس دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی ببندی کوله بارت را تو را در لحظه های روشن با او دعایت می کنم ای مهربان همراه تو هم ای خوب من گاهی دعایم کن تو هم ای خوب من گاهی دعایم کن منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم….از عشق تو….. از داشتن تو…اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم عزیزم وعاشقانه تو را می ستایم دوست داشتن دلیل نمیخواد اما تو تنها دلیل بودنمی دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد نه التـــمـاس هـــایم را و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را… به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی درخـتـی از غــــرور کـاشـتم… گاهــی فكـر میكنم كــار تـــو "ســـــخــــت تر" از مـــن است !! مـن یـــــك دنـــیا دوستت دارم ... و تو زیر بـار این همــــه عشـــــق قــــد خـم نمیكنی ...
عشق توست که چرخهای دنیا را می چرخاند گفته بودی که چرا محو تماشای منی آنچنان مات که حتی مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی تو را نمی دانم اما اولین نگاه من به تو نه از سر مهر بود و نه در زیر مهتاب ولی روزگار باره و بارها نگاه ما را در هم آمیخت تا به تو بیاندیشم و این بار از سر اندیشه و عشق تو را نگریستم هر چند که همگان این نگاه را خالی از فکر پنداشتند و من هنوز نمی دانم که ابتدا اندیشیدم و سپس عاشق شدم یا در پی عشق به فکر فرو رفتم امروز به پایان می رسد من نمی گویم فردا روز دیگری است فقط میگویم تو روز دیگری هستی تو فردایی همانی که باید به خاطرش زنده بمانم با هم اینجوری نبودیم٬ اصلاً قرار نبود اینجوری باشیم قصه ی ما قصّه عشق و عاشقی نبود اما............... چقدر زیبا گفته اند: عشق یک حادثه است. عشق بعضی وقت ها از درد دوری بهتر است بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است توی قرآن خوانده ام ، یعقوب یادم داده است دلبرت وقتی کنارت نیست ، کوری بهتر است . . .
در ساحلی نشسته بودم ناگهان صدایی به من گفت بنویس گفتم قلم ندارم گفت استخوانت را قلم کن گفتم جوهر ندارم گفت خونت را جوهر کن گفتم کاغذ ندارم گفت پوستت را کاغذکن گفتم چه بنویسم گفت بنویس عشق من دوستت دارم دفتر عشـــق كه بسته شـد نمی گویم فراموشم مکن هرگز ولی گاهی به یاد آور رفیقی را که می دانی نخواهی رفت از یادش از که پنهان کنم این راز دل خسته خویش؟ از نسیمی که پیام آور توست؟ از بهاری که مرا رسوا ساخت؟ از خدایی که خودش می داند؟ عشق وحشی تر از آن است که پنهان ماند..... دارم از نگاه گرمت میرسم به اوج باور باورم کن تویی تو ،تو همون فرصت آخر دستای سرد غروبُ باز رو شونه هام می بینم واسهء طلوع خورشید،باز به انتظار می شینم اما از اول قصٌه آخرش رو میشه فهمید تو باید باشی که بازم بشه عاشقونه خندید هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم گر مانده ام خموش خدا داند و دلم گلم: هنوز همانم همان قدر عاشق همان قدر بی دل هر روز که میگذرد نگاهت عاشقترم میکند و لبخندت شیفته ترم خدا میداند که چقدر به خاطر نبودنت گریه میکنم د ) : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام می ارزد . همچون دیوانه ای که لحظه ای امروز را برای بیان عشق به عزیزانت غنیمت بشمار شاید فردا احساسی باشد اما.......... عزیزی نباشد! خداوندا اگر روزی بشر گردی.................. ز حال ما خبر گردی................... پشیمان می شوی از قصه ی خلقت.................. از این بودن٬از این بدعت............... خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است................... چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است... .(دکترعلی شریعتی) آن روز که از کوچه گذشتی به تو گفتم: دلداده ام و مست وخرابم ساقی به شرابم نظری کن! آن روز که از کوچه گذشتی به تو گفتم: من آبی آبم٬ خوشحالی نابم بر قحطی خوابم گذری کن آن روز گذشت و تو گذشتی صد روز دگر باز گذشت و تو گذشتی اما گذری نه٬ نظری نه امروز اگر میگذری با تو بگویم: خبری پرس از این حال خرابم ای وای اگر باز نبینم شوقی ز نگاهت دگرم باز نبینی رنگی به شرابم نفرین به تو و حال خرابم.....! اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من دل من داند ومن دانم و دل داند ودل
تو در من آن تب گرمی که آبم میکند کم کم نگاهت نیز چون مستی خرابم میکند کم کم منم آن کهنه دیواری به جااز قلعه های سنگ که باد و آفتاب آخر خرابم میکند کم کم کاش هرگز در محبت شک نبود تک سوار مهربانی تک نبود کاش بر لوحی که بر جان دل است واژهء تلخ خیانت حک نبود
ته این راه روشن نیست منم مثل تو می دونم نگو باید بُرید از عشق نه میتونی نه میتونم نه میتونیم برگردیم٬ نه رد شیم از تو این بن بست منم میدونم این احساس نباید باشه اما هست
اگر یادت کنم دیوانه میشم فراموشت کنم بیگانه میشم اگر ترکت کنم میمیرم از غم فراموشت کنم میپاشم از هم
نمیگم خطا نکردم من که ادعا نکردم همه گفتن بی وفایی من که اعتنا نکردم یادت عکست دادی بزارم تو قاب قلبم بعد اون روز دیگه هرگز به کسی نگاه نکردم اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي چشمهايم را مي شستي اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي اي کاش مي دانستي... هرگز قلبم را نمي شکستي اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي اي کاش مي دانستي... همه چيز را فدايم مي کردي اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
احساس سوختن به تماشا نمی ارزد آتش بگیر تا بدانی چه میکشم اشتباهی که کردم همه عمر و پشیمانم از آن اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم
توی تقویم می نویسم تا بمونه یاد گاری روز تلخ عاشقیمون گفتی که دوستم نداری می چکه قطره اشکم روی این جمله ی اخر حتی این قلم نداره این شکست تلخو باور می گذره ماهی و سالی اما باز پر از غرورم هر کی حالمو بپرسه به دروغ میگم که خوبم نمی خوام کسی بفهمه با پریدنت شکستم رفتی تنهای تنها با خیال تو نشستم توی تقویم می نویسم رفت اونی که عاشقم کرد دیگه خورشیدی ندارم واسه ای روزای دلسرد ولی تو تویی که رفتی حرمت عشقو شکستی روی التماس چشمام چشمای نازتو بستی تقویم از اسم تو پر شد اما جات خالیه اینجا منم و خاطره ی تو تویی و غصه ی فردا
کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت کاش برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش میشد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت تو چه دانی که پس هر نگه سادهء من ٬ چه جنونی ٬چه نیازی ٬چه غمی است ٬ یا نگاه تو که پر عصمت و ناز ٬ بر من افتد٬چه عذاب وستمی است.
یک جام پر از شراب دستت باشد تا حال من خراب دستت باشد این چند هزارمین شب بی خوابیست ای عشق فقط حساب دستت باشد
آرزو دارم شبی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را میرسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی میرسد روزی که شبها در کنار عکس من نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی
کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصهء فردا نبود کاش بودی تا فقط باور کنی بی تو هرگز زندگی زیبا نبود نمی دانم تو می خوانی ز چشمم حرفهایم را نمی دانم تو می بینی نگاه بی صدایم را که می گوید بدون مهربانی های بی حدّت بدون عشق تو هیچم
نمی دانم که دانست او دلیل گریه هایم را؟ نمی دانم که حس کرد او حضورش در سکوتم را؟ و می دانم که می دانست ز عاشق بودنش مستم وجود ساده اش بوده که من اینگونه دل بستم
در عشق اگر عذاب دنیا بکشی با اشک به دیده طرح دریا بکشی تا غربت من هزار فرسنگ باقیست تنها نشدی که درد تنها بکشی
سخن دیگر نمی گویی سخن پرداز خاموشم تو ای همواره در دلها چرا کردی فراموشم نه چشم بسته بگشایی نه راه رفته باز آیی ز داغت بار تنهایی چه سنگین است بر دوشم سوختم ٬باران بزن شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی آه باران٬ من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
شاید آنروز که سهراب نوشت (تا شقایق هست زندگی باید کرد) خبری از دل پر درد گل یاس نداشت٬ باید اینجور نوشت: هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس٬ زندگی اجباریست..................
به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه یه راهی روی من وا کن تو این بیراههء بن بست یه کاری کن برای ما اگر٬مایی هنوزم هست
رفتی وندیدی که چه محشر کردم بااشک تمام کوچه را تر کردم وقتی که سکوت خانه دلتنگم کرد وابستگی ام را به تو باور کردم
آنقدر بار کدورت به دلم جمع شده که اگر پایم از این پیچ وخم آید بیرون لنگ لنگان در دروازه هستی گیرم نگذارم که کسی از عدم آید بیرون تو به فریادم رسیدی من چه آسان دل بریدم رفتم اما هر چه گشتم از تو عاشق تر ندیدم
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت: ای عاشق بیچاره فراموش شوی سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم چون مزرعهءتشنه به باران برسیم یا من برسم به یار یا یار به من یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم
نشنو از نی٬ نی حصیری بینواست بشنو از دل٬ دل حریم کبریاست نی بسوزد خاک وخاکستر شود دل بسوزد خانهء دلبر شود
به کعبه گفتم تو از خاکی منم از خاک! چرا باید به دور تو بگردم ؟ ندا آمد: تو با پا آمدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم
کسی در باد می خواند تو را تا اوج می خواهم برای ناز چشمانت چه بی صبرانه می مانم دلم تنگ است و بی یادت در این غربت نمی مانم تو هستی در وجود من تو را هرگز نمی رانم
در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد
زندگی دفتری از خاطره هاست........... یک نفر در دل شب٬یک نفر در دل خاک........... یک نفر همدم خوشبختی هاست.................. یک نفر همسفر سختی هاست.................. چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد........ ما همه همسفریم................
دردم از دوری نیست =دردم از فاصله نیست
درد من بی مهریست =عدم عشق و وفاست
من اگر بی مهرم = تو اگر بی عشقی
پس چرا بین ما = باز این جاذبه هاست
اگر این فاصله را = ضرب در بی مهری
این عدد را منها = از شب و تنهایی من
زنـــــــــــــانه پای این عشــــــــــــق می ایستم...
مـــــــــــــــــردانه دوســــــــــــــــتم داری؟؟؟؟؟!
وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن
و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن
برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد
توراحس میکنم هردم...
که با چشمان زیبایت مرا دیوانه کردی...
من از شوق تماشایت...
نگاه از تو نمیگیرم....
تو زیباتر نگاهم میکنی اینبار....
ولی...افسوس...این رویاست....
تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم....
تو با من مهربان بودی...
واین رویا چه زیبا بود....
ولی.... افسوس.... که رویا بود....
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــدفتر عشـــق كه بسته شـد
![]()
![]()
![]()
![]()
تمامي ذرات وجودت، عشق را فرياد مي کرد.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي.
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است.
که اين غريبه ي تنها، جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت، بهانه اي براي زيستن ندارد.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي.
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را... قلبت را... حرفت را...
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد.
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي . . . .
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Mihantheme |


